مقدمه:
انسان سرگشته، براي رهايي از وادي حيرت و جهلت و رسيدن به مقامات معنوي بايد به سير و سلوك پرداخته و به واسطه ي ارتباط با حق خود را از تعلقات انيت و انانيت رها سازد و اين ميسر نيست مگر به انجام عباداتي كه بر او فرض شده است و همانطور كه براي عبادات، ظاهري است باطني نيز هست. امام خميني ( ره ) باطن عبادات را توجه به عزت پروردگار و حضور قلب بنده مي داند.
ياران نظري كه نيك انديش شوم بيگانه ز قيـــد هستي خويش شوم
تكبير زنان رو سوي محبوب كنم از خرقه برون آيم و درويش شوم
( ديوان ص 225 )
يكي از آداب باطني عبادات توجه به عزت پروردگار و ذلت بنده است. امام خميني بر اين مسئله اصرار دارند كه بنده براي اين كه به كمال انسانيت برسد و مقام قرب ربوبيت را درك كند بايد كه از حجاب خود بيني و خود پرستي خود را رها سازد و شرط اول سلوك الي الله را خروج از حجاب تن مي داند.
در مصباح الشريعه است : « قال الصادق، عليه السلام ، العبوديِِِِة جوهرهً كنهها الربوبية ، فما فقد من العبودية وجد في الربوبية ، و ما خفي من الربوبية اصيبَ في العبودية » ( امام خميني ، مصباح الشريعة ، في حقيقة العبودية ، باب 100 )
باطن عبادت ، پروردگاري است از آن رو كه در اثر قرب و نوافل و فرايض دولت اسماء و صفات الهي در آن ظهور كرده و دست او دست خدا قدرت او قدرت خدا و چشم او چشم خدا و ... مي شود.( فاضلي قادر ، شرح و تفسير و موضوع بندي ديوان امام ، 1373 ، ص 403 )
در نگاه امام خميني (ره) هنگامي عبادت روحاني مي شود كه سالك الي الله ذلت عبوديت عزت ربوبيت را درك كند و عبوديت مطلقه كه از بالاترين مراتب كمال است خاص پيامبر اكرم محمد مصطفي (ص) و ائمه است.
امام (ره) ديگر آداب عبادات را خشوع ، طمانينه ، محافظت از تصرفات شيطاني ، نشاط ، تفهيم به قلب و حضور قلب مي داند.
حضور قلب در عبادات هنگامي به دست مي آيد كه اهميت عبادات براي قلب روشن گردد و اين هنگامي تحقق مي يابد كه اسرار و حقايق آن بر ما روشن شود.
« بدان كه از براي هر يك از اعمال حسنه و افعال عباديه صورتي است باطني ملكوتي و اثري است در قلب عابد. اما صورت باطنيه آن همان است كه تعمير عوالم برزخ و بهشت جسماني به آن است زيرا كه ارض بهشت ، قيعان و خالي از هر چيز است چنان چه در روايت است ، و اذكار و اعمال ، ماده ي تعمير و بناي آن است چنان چه در حديث است و آيات بسياري در كتاب شريف الهي دلالت بر تجسم اعمال مي نمايد مثل قول تعالي :
« فمن يعمل مثقالَ ذرهٍ خيراً يره ، و من يعمل مثقالَ ذره شراً يره.» و مثل قوله : « و وجدوا ما عملوا حاضراً» و اخباري كه دلالت بر تجسم اعمال و صور غيبيه ي ملكوتيه ي آن ها دارد در ابواب متفرقه بسيار است.»( امام خميني ، چهل حديث ، 1368 ، ص 368 )
گرد آوری :زهرا فسنقري
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 12:21  توسط زهرا فسنقری
|
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را
معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.تنها یکی از مرداندانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
:اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا
کنند.حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و
فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید:
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشمو بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردنپیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 18:59  توسط زهرا فسنقری
|
شیخ شطاح روزبهان بقلی شیرازی
بَقْلی ، روزبهان ، ابومحمدبن ابی نصربن روزبهان فسایی شیرازی ، معروف به «شیخ شطّاح » و «شطّاح فارس »، عارف و دانشمند سدة ششم و هفتم و سرسلسلة روزبهانیان . دودمان بقلی از دیلمیان مقیم فارس بوده اند (ابراهیم بن روزبهان ثانی ، ص 12) و از نسبت «بَقلی » بر می آید که روزبهان مدتی به فروش «بقُول » (سبزی و تره بار) اشتغال داشته است (بقلی ، 1360 ش ، مقدمة معین ، ص 5، 8). اشتهار او به شطاح نیز به دلیل شطح * گویی بسیار او و توضیح و توجیه آن ، و دفاع از شطحیات صوفیان بوده که در آثار وی نیز نمایان است (همان ، مقدمة معین ، ص 6).
برگرفته از: بنياد دايرة المعارف اسلامي
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 13:2  توسط زهرا فسنقری
|
امام خمینی(ره):
قیام پانزده خرداد اسطوره ی قدرت ستم شاهی را در هم شکست و افسانه ها و افسون ها را باطل کرد.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 13:49  توسط زهرا فسنقری
|
با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود میروم و از همه چیز چشم میپوشم.
بسم الله الرحمن الرحیم
من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش میدهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و میبینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است.
درد دل آدمی را بیدار میکند، روح را صفا میدهد، غرور و خود خواهی را نابود میکند. نخوت و فراموشی را از بین میبرد، انسان را متوجه وجود خود میکند.
انسان گاه گاهی خود را فراموش میکند، فراموش میکند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است، فراموش میکند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمیپاید، فراموش میکند که جسم مادی او نمیتواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت میکند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود، به پیش میتازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمیشود. اما درد آدمی را به خود میآورد، حقیقت وجود او را به آدمی میفهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک میکند و دست از غرور کبریایی برمیدارد، و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را میفهمد و آن را توجه نمیکند.
خدایا تو را شکر میکنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم.
خدایا هدایتم کن زیرا میدانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.
خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا میدانم ظلم چه گناه نابخشودنی است.
خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد.
خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور وخودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم.
خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.
خدایا من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم. به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم و بدرستی تسبیح کنم.
ای حیات با تو وداع میکنم با همه زیباییهایت، با همه مظاهر جلال و جبروت، با همه کوهها و آسمانها و دریاها و صحراها، با همه وجود وداع میکنم. با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود میروم و از همه چیز چشم میپوشم. ای پاهای من، میدانم شما چابکید، میدانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید، میدانم فداکارید، میدانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در میآئید، اما من آرزوئی بزرگتر دارم، من میخواهم که شما به بلندی طبع بلندم، به حرکت در آئید، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید. این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها ونقشه ها و امیدها ومسئولیتها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید.ای پاهای من در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید. شما سالهای دراز به من خدمت کردهاید، از شما میخواهم که در این آخرین لحظه نیز وظیفه ی خود را به بهترین وجه ادا کنید. ای پاهای من سریع و توانا باشید، ای دستهای من قوی و دقیق باشید، ای چشمان من تیزبین و هوشیار باشید، ای قلب من، این لحظات آخرین را تحمل کن، ای نفس، مرا ضعیف وذلیل مگذار، چند لحظه بیشتر با قدرت و اراده صبور وتوانا باش. به شما قول میدهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتی عمیق وابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید وتلافی این عمر خسته کننده واین لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید، آرامشی ابدی.دیگر شما را زحمت نخواهم داد. دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد. دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد. دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگی و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد. و برای همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس، لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.
خدایا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک میجوشد، میلرزد، میسوزد و خاکستر میشود. اشک شده ام و دیگر هیچ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم واز وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان وفداکاری از آن سرچشمه بگیرد.
خدایا تو را شکر میکنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راهها بسته است و هیچ راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است مسح توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدائی رسید.
والسلام
منبع:تبیان
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 13:29  توسط زهرا فسنقری
|
به عقیده امام خمینی(ره) ، اختلاف درجات خوف به حسب اختلاف درجات عباد و سالکین الی الله و اختلاف درجات معرفت است.
پس، درجۀ اول از خوف، خوف از عقاب و عذاب است؛ و این، خوف عامه است، و نوع خائفین خوفشان از این قبیل است...
درجۀ دوّم، خوف خاصّه است و آن خوف از عتاب است. اینان خائف از آن هستند که مبادا از ساحت مقّدس مولا دور شوند؛ و مورد عتاب و بی لطفی واقع شوند.اینان، از توجه به لذّات حیوانی و شهوات طبیعی دور شدند؛ ولی لذات معنویّه در ذائقۀ روح آنان هست، و قرب منزلت و مقام را طالبند؛ و تا این طلب برای خود هست، از رنگ نفسانیّت و صبغۀ شیطانی، خالص و خالی نیست.
درجۀ سوّم، خوف اخصّ خواصّ است و آن خوف از احتجاب است. اینان توجهی به عطیّۀ ندارند، و شوق حضور و لذّت آن، آنها را از دو دنیا منقطع کرده؛ ولی تا بقایای نفسانیّت و انانیّت در کار باشد و اشتیاق مشاهده و حضور را برای خود داشته باشند، محبت الله و خلوص حقیقی نتوان آن را محسوب داشت، گرچه مقام شامخ بزرگی است که جز خلَّص از اهل معرفت به آن نتوانند رسید، و دست طمع امثال ما محجوبان، از آن و کمتر از آن کوتاه است.
درجۀ چهارم، خوف اولیاست که آنها از رنگ إنیَّت و أنانیّت پاک و پاکیزه شدند و منصبغ بصبغه الله شدند «وَ مَن أحسَنُ مِنَ الله صِبغَةًً.» اینان، از جلوه های جمال و جلال که بر قلوب صافیه شان می شود، رهبت برایشان حاصل می شود.
... و رهبت و خوف حقیقی عبارت از همین درجه اخیره است که پای نفسانیّت و أنانیّت در کار نیست
منبع: پایگاه خبری انصار نیوز
پنج شنبه، 1 اسفند 1387
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 13:21  توسط زهرا فسنقری
|


چشم بیمار
من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم
چشم بيمــــار تــــو را ديــدم و بيمار شدم
فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم
همچــــو منصــور خــــــريدار سرِ دار شدم
غم دلدار فكنده است به جانم، شررى
كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم
درِ ميخانه گشاييد به رويم، شب و روز
كه من
از مسجد و از مدرسه، بيزار شدم
جــــامــه زهد و ريا كَندم و بر تن كردم
خــــرقــــه
پيــــر خـــراباتى و هشيار شدم
واعـــظ شهــر كــه از پند خود آزارم داد
از دم رنــــد مــــىآلــــوده مــــَددكار شدم
بگـــذاريــــد كــــه از بتكــده يادى بكنم
مـــن
كـــه با دستِ بت ميكده، بيدار شدم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 21:17  توسط زهرا فسنقری
|

عرفان به نظری و عملی تقسیم شده امام
خمینی رحمه الله معتقد است كه:
عرفان نزد امام خمینی رحمه الله
عبارت است از: «علم به كمال جلاء و كمال استجلاء» و كمال جلاء یعنی ظهور حق
در مرآة اتَم، و كمال استجلاء یعنی شهود حق خود را در آن مرآة. و در جای
دیگر كمال استجلاء را این گونه معنا كرده است: «شهود حق، نفس خود را به اسم
جامعش در مرآة اتَم - كه همان انسان كامل باشد - را كمال استجلاء
گویند.»(2)
آنچه گذشت تعریف عرفان نزد امام بود. امّا ابن سینا
معتقد است كسی كه دائماً فكرش متوجه قدس حبروت باشد «عارف» نامیده می شود،
ولی حضرت امام معتقد است كه: «عارف كسی است كه قلب خود را پذیرای هر صورتی
كه محبوب بر او وارد سازد، قرار دهد و هیچ فعلیت و صورتی جز آن را طلب
ننماید.»(3)
مشایخ عرفانی حضرت امام
خمینی رحمه الله
آقامیرزا هاشم اشكوری
لاهیجی مازندرانی (متوفای 1332) كه حضرت امام از او به «استاد مشایخنا
العارف الجلیل المیرزا هاشم» تعبیر می كند،(4) شاگرد آقا محمّدرضا قمشه ای
بوده است. وی در عرفان نظری شاگردان زیادی تربیت نمود؛ همچون میرزا مهدی و
میرزا احمد آشتیانی، فاضل تونی، سید ابوالحسن رفیعی قزوینی، سید حسین
بادكوبه ای، میرزا محمدعلی شاه آبادی رضوان الله علیهم.ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 21:1  توسط زهرا فسنقری
|